برگزيده ای از شعر های من
رخداد
هنوز قصه نگفتيم و ماجرا رخ داد
قلم به دست رماني كه بي شما رخ داد
درست قصه همين بود و ماجرا اين بود
بدون شرح نفهميدم از كجا رخ داد
و روز بعد تمام رسانه ها گفتند
دوباره شرح عظيمي ز ماجرا رخداد
سكانس يكصد و هشتاد و چند صحنه گذشت
پلان سيصد و هشتاد و چند تا رخداد
و من هنوز به فكرم به فكر آن مردي
كه فكر مي كند اين ماجرا چرا رخ داد
چقدر صحنه آن روز پيش چشمش مات
چقدر واقعه آرام و بي صدا رخ داد
دوباره قصه كه هاشور مي خورد هاشور
دوباره حادثه اي دور چشم ما رخ داد
و زن همان كه نمي دانم از كجا آمد
كنار شعر ورق خورد و نابجا رخ داد
و مرد خواست كه عاشق شود ولي سانسور
رسانده بود خودش را به انتها رخداد
و مرد خواست كه قصه عوض شود آري
و مرد خواست بگويد چرا ،چرا رخ داد
شبي جنازه او را به دوش مي بردند
كنار باجه بي روزنامه بي رخداد
.....................................................................................................................................
غزلی که دوستش دارم
با همه با همه عاشقي ها كه دارم
بايد آخر شما را كناري گذارم
مثل ديروزهايي كه در دل نبوديد
مي توانم دلم را به باران سپارم
من شبيه غزل هاي مردم نبودم
تف بر اين شعر مردم فريبي كه دارم
گر چه گاهي مردد ولي مي روم آه
نيست ديگر در اين محفل آخر قرارم
دوستان از سد خوان هفتم گذشتند
من گرفتار دست كدامين حصارم
عاشقي جرم باشد در اين محفل آري
«از تبار شهيدان تهمت شمارم »
آتش امشب به پا می کنم تا بسوزيد
در تب و تاب يك شعر آتش تبارم
مثل سالي كه عاشق شدم مثل چشمت
مثل دلتنگی اول نو بهارم
مي روم عاقبت تا كنارت گذارم
با همه با همه عاشقي ها كه دارم
.......................................................................................................................................
بهار خواهد شد
بهار خواهد شد
سطر هاي پايين تر اسفند دود كرده اند
من يقين دارم خنكاي نسيمي كه بيايد حتما شاعر خواهيم شد
از نازكي ابروانت خواهيم گفت از بيتابي چشمانت از لطافت پستانت از مخملي گونهايت
حالا بچرخ بانو بچرخ
هزار ايينه دف كوب قدمهايت هزار پنجره عصيان ديدگانت هزار شهراشفته ي گيسوانت
بچرخ بانو بچرخ
اينجا هزار طوفان موج هزار لنگر گل هزار كشتي اب هزار شاعر .............
گفتيم شاعر ؟ حتما شاعر خواهيم شد نسيمك خنكي كه بيايد دختركان محله مان را خبر خواهيم كرد
پاي خواهيم كوبيد دست خواهيم افشاند رقص خواهيم كرد
بچرخ بانو بچرخ
حالا ميان اينهمه شيدايي وغرور/ كل ميكشم بنام شما اشناي دور
كل ميكشم كه بچرخانيم بكوب/ دف مي خورم كه بيفشانيم بكوب
ميچرخداندم د د دف دف ددف بكوب / هل هل كنان چشم كه ام دختر جنوب
من معتقد شده ام بي گمان بهار /سر ميزند به خانه ي ما ناگهان بهار
بچرخ بانو بچرخ
بر باد ده چين بلند دامنت را/يوسف بكن جمعيت پيراهنت را
چرخي بزن اين عاشق ديرينه بانو/افشان بكن نار وترنج سينه بانو
رقصي ميان اب واتش بايد امشب /اشفته ام رقصي مشوش بايد امشب
بايد بچرخاني نگاه خسته ات را /بايد كه بگشايي اميد بسته ات را
بايد كه امشب اسمان باران بگيرد/دف كوب تا اين ني لبكها جان بگيرد
من خواب ميبينم بهاري خواهد امد /از ان طرف تر ها سواري خواهد امد
بوي گلي پرپر ببايد حتم دارم /مردي دگر بايد بيايد حتم دارم
........................................................................................................................................
به همين سطر های ساده ...
به همين سطرهاي ساده هم كه مي رسم
دست و دلم مي لرزد خاتون
چه رسد به تو !
عمري است تمام واژه واژه شعرم را ورق مي زنم
وبا تمام كتاب هاي وزين احمد شاملو مي سنجم
مبادا پايم را از گليم خود درازتر كرده باشم
من كه شاعر نيستم خاتون كه منتقدانه به چشم هاي من خيره مي شوي
حالا پس از عمري ...
به اول همين سطر هايي كه دست و دلم را مي لرزانند رسيده ام
به اول عشق ...!
به اول تو ...!
هر چه مي خواهي چشم بچرخان و آيينه ها را ورانداز كن
مگر چند ستاره تا صبح ديدارمان باقي مانده است
خاتون باور كن !
روي همين قباي ساده هم مي توان آسماني ستاره و پولك چيد
با همين سطرهاي ساده هم مي شود شاعر شد !عاشق شد!
كافي است چشم از اين آيينه هايي كه طاقچه بالا مي گذارند ببندي و به چشم های عاشق من خيره شوي !
آن وقت تازه مي فهمي عشق يعني همين
يعني از هر چه هست و نيست چشم ببندي و عاشقانه دوستم داشته باشي
........................................................................................................................................
باور كنيد در بن بست همين باد هاي بي روزن هم هميشه شعله گكي مي سوزد . چراغ هاتان روشن باد هيمه هاتان پرسوز عشق هاتان جانسوز و همراهي تان هميشگي بادا ور نه اين پير باد گزنده سر سازگاري ندارد … سر سازگاري ندارد
لختي كه گشت دور و حوالي اين محل
ديدم گرفته بود مثل اهالي اين محل
چمباتمه زد كنار همان تيرك چراغ
مردي كه كهنه بود مثل اهالي اين محل
چاقو كشي كثيف قرق كرده اي خمار
جزء همان دو مرد شمالي اين محل
تيغش شكافت سينه مردي فرار كرد
از پشت بام خانه خالي اين محل
بايد كه بگذريم از اين صحنه شاعرم ؟
تف بر تمام شعر خيالي اين محل
بايد فضاي شعر دگرگون كنم و مرد
گم مي شود به خاطر و لالي اين محل
گم شد و بعد مَرد مُرد و مَرد بعد مُرد
فرقی نكرد قصه حوالي اين محل
........................................................................................................................................
دلم ميان همين گير و دار عاشق شد
درست اول فصل بهار عاشق شد
(زني كه صاعقه وار) آمد و به بادم داد
به يك اشاره دلش بي قرار عاشق شد
به شوق لحظه ديدار اشك مي ريزم
دوباره ساعت شماطه دار عاشق شد
ببين هماره دو چشمش ز اشك لبريز است
سه تار و تار و ترانه و يار عاشق شد
بس است اين همه بيهودگي دلم خوش نيست
دوباره شاعر اين روزگار عاشق شد
........................................................................................................................................
¤ نوشته شده در ساعت ٧:٥۸ ب.ظ توسط بابک اسفندیاری

